امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 24 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

11 ماهگی پسری

طاعات و عبادت همه دوستای وبلاگیمون قبول باشه واسه ا هم دعا کنین دوستان سلام جوجوی قشنگ مادری امروز شدی 11 ماه تموم  هورا یاد ماه رمضون پارسال افتادم که قرار بود آخرای ماه رمضون دنیا بیای چقدر تند تند گذشت این یک سالی که کنارمون بودی این روزا خیلی شیطون شدی همش باید مراقبت باشیم وقتی از سر کار برمیگردم سفت و محکم بغلم میکنی و اجازه هیچ کاری رو بهم نمیدی همش میخوای بغلم باشی کم کم که مطمئن میشی پیشتم و میزارمت زمین شیطونیات شروع میشه چقدرم سریع هستی همین که میزارمت زمین یا میری تو راهرو که خیلی خطرناکه ممکنه از پله پایین بری و خدای نکرده زبونم لال از پله ها بیافتی     که البته ما خیلی مر...
2 تير 1394

جوجو در نی نی عکس

سلام سلام دوستای گلم میشه لطف کنین برین رو سایت نی نی عکس و به پسرم رای بدین کار زیادی نداره میرین به این آدرس www.niniax.ir بعدش عکس امیر مهدی رو پیدا میکنین روش کلیک میکنین روی ستاره های روی عکس کلیک میکنینو 5 تا ستاره واسش میزارین با تشکر مامان امیر مهدی ...
20 خرداد 1394

نمایشگاه سنتی اقوام زاگرس نشین

سلام جوجوی قشنگ من . این روزا دوستای وبلاگیت یکی یکی تولدشونه پارسال این موقع منتظر دنیا اومدنشون بودیم چقدرم زود گذشت   میدونی چیه یه این فکر میکردم وقتی تو دلم بودی تمام فصلارو با هم گذروندیم وقتی اومدی تو دلم آبان ماه بود و پاییز زمستون رو خیلی سخت گذروندم البته خیلی هم سریع چون آلرژی دارم و نمیتونستم دارویی استفاده کنم و مرتب هم سرما میخوردم همش دوست داشتم زودتر بهار و تابستون بشه ولی بهار هم که اومد اولش هوا هنوز سرد بود و برف اومد بعدش هم خیلی گرم شد  و تابستون هم که رسید دیگه گرمتر شد من کلا سرمایی بودم ولی چون ماههای آخر بارداریم بود  به شدت گرمایی شده بودم شبها نمیتونستم بخوابم ولی با همه اینا روزای شیرینی بود...
16 خرداد 1394

ده ماهگی پسری و دو قلوهای خاله لیلی

سلام امیر مهدی من دیروز شد 10 ماه تموم باورم نمیشه اینقدر زود گذشت دو ماه دیگه تولد قشنگترین نعمتیه که خدا بهم داده خدا ممنونم بخاطر این فرشته ای که بهم دادی این مدت کلی بهمون خوش گذشته پنج شنبه قبل از بعثت رفتیم خونه عموی بابایی که روستا زندگی میکنن اسم روستاشون هم سیرانست این اولین باری بود که امیر مهد اونجا میرفت کلی هم تحویلش گرفتن و بهش کادو دادن از کادوی نقدی تا تخم مرغ محلی و تخم اردک و دوغ و کلی چیزای دیگه امیر مهدی از محیط روستا خیلی خوشش اومده بود و کلی شیطونی میکرد و ذوق  داشت این درختی که امیر مهدی کنارش عکس گرفته درخت اناره که شکوفه زده بود عموی بابایی یه درخت به اسم امیر مهدی هم کاشته و غروب برگشتیم ...
3 خرداد 1394

چهار دست و پا رفتن پسری

سلام سلام هوار تا سلام بعد از یه هفته امروز حالم بهتره خدا رو شکر؛ خدا کنه امیر مهدی هم خوب شده باشه آخه جفتمون سرما خوردیم یعنی من خیلی سرما میخورم اونوقت امیر مهدی طفلی هم از من میگیره بخدا خیلی رعایت میکنم ولی بی فایدس چهارشنبه پیش گلوم درد میکرد فکر کردم بخاطر آلودگی هواست اگه میدونستم همون موقع  آب نمک قره قره میکردم که خوب شم ولی عصرش که رفتم استخر گلو درد یادم رفت وقت برگشتن به خونه شیشه ماشین پایین بود و موهای من خیس و این باعث شد سر درد شدیدی بگیرم از روز بعدش آبریزش بینیم شروع شد عصری رفتیم پارک کوثر هوا خوب بود ولی من چون سرما خورده بودم خیلی سردم بود و وقتی رفتیم خونه امیر مهدی خیلی بی تابی کرد نگو سرما خورده ...
23 ارديبهشت 1394

مسافرت نیمه تموم

  صبر را معنا و مفهومی به نام زینب است / احترام عشق هم از احترام زینب است داوری بنگر که در بیدادگاه شهر شام / با حسین همدست گشتن اتهام زینب است مشت را کرده گره با هیبت و احساس گفت / این حسین فرمانده عالم، امام زینب است گرچه بین بانوان زهرا مقام اول است / بعد زهرا رتبه ی برتر مقام زینب است . . .         سلام جوجوی قشنگم سلام مست و ملنگم سلام پسر عزیزم ، پسر خیلی تمیزم . سلام رنگ و وارنگم سلام پسر زرنگم و سلام به دوستای خوب وبلاگیم الان که دارم مینویسم هوا یکمی از بهاری گرم تره ولی بدم نیست در کل هوای خوبیه و خدا رو شکر بخاطر این هوا.   وقتی آدم قدر نعمتا رو میدونه که ن...
14 ارديبهشت 1394

بالاخره ماشینمون اومد

قبل از هر چیزی میلاد امام جواد رو به همه نی نی وبلاگیام تبریک میگم ایشاله اماممون خودش نگهدار بچه هامون باشه و حالا   سلام جوجو قشنگم  الان که دارم برات مینویسم ادارم و دلم حسابی برات تنگ شده .. گمونم خوابیدی الان آخه همیشه صبح زود بیدار میشی شیر میخوری یکمی بازی میکنی دوباره میخوابی .. مدتیه دیگه تو گهواره نمیزاریمت تقریبا از عید به بعد آخه هم قدت بلند شده و توش اذیت میشدی و هم یه دفعه پا میشدی ما هم ترسیدیم خدایی نکرده از توش در بیای بخوری زمین بلایی سرت بیاد از این هفته برات بگم که پنج شنبه پیش قرار بود ببریمت درمونگاه برا قد و وزنت صبح که بیدار شدیم از شرکت سایپا زنگ زدن بیاین ماشینتونو ببرین تحویل 15 رو...
9 ارديبهشت 1394